هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

ماجراهای هانی توی ماه گذشته

1391/9/6 20:25
نویسنده : از زبان هاني
138 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خدمت دوستای گلم

چند هفته ای نبودم و حسابی دلم براتون تنگ شده ماچشما چی دلتون واسم تنگیده  متفکرلبخند

آخی خجالت فک نکنید واسه انداختن عکس نیم رخی وایستادم نه مژه اینجا مامانی در حال نصیحت کردن منه که هانی عاقل باش و اینقدر دست به وسایل خونه نزن مشغول تلفنو منم مثل بچه مثبتا که به حرف مامانشون گوش میدن ژست گرفتم نیشخند

اینم از اون موقع هایی که موبایلم خیلی زنگ میخوره و میگم : 

الوو ، بابااااااااااا ؛ مم ؛ نن؛ لالا ؛ و ...خجالت

کلا در حال اطلاع رسانی کارهای روزمرم پشت تلفن هستم ؛ که غذا میخورم و لالا میکنم و بابا هم همیشه رو زبونمه قلب

اینجا صدای اذون رو شنیدم و دارم میگم الله اکبرررررررررررررررر فرشته

 

بعد از اذان گفتن ؛ نوبت رسید به رقص هندی چشمکخنده

چه حالی میده رقص هندی زبان

 

خب حالا هم  وقت بازی های حساس و تمرکزی ابرو

عاشق این جور بازیا هستم بغل

 

فک نکنید الکی اینجا نشستم دارم ورزش یوگو میکنم تشویقزبان

 

داررررم میوه میخورم خوشمزهعاشق هلو هسسسسسستمبغل

 

چند نفر پشت دوربین دارن ادا در میارن و منم مجبورم واسشون بخندم نیشخند

 

خونه ی عمو جابر هستمقلب تصویر اون پشتیه رو ببینید مژه این آقا پسر حسابی ازم کتک خورده چشمک میدونم کار بدیه ولی ببینید چطور منو زیر نظر داره حس میکنم یهو از پشت میاد منو میزنه تعجب

وایییییی چقدر ترشه خوشمزه

 

منو و مومن توی حیاط بابابزرگ داریم بازی میکنیم لبخند

ببینید من چقدر بچه ی آروم و خوبیم چشمک  نمیرم روی دیوار باغچه ؛ مومن زود بیا پایین یا خودم میام اون بالا  مشغول تلفن

منو خاله ی جوشکارم عینک

 خاله جون من کلاس پنجم دبستانه و عاشق کارای فنی و جوشکاریه بغلقلب

من وقتی میرم خونه بابابزرگم (خونه ی بابای مامانم )  از خوشحالی یه جا بند نمیشم و همش در حال بازی و فضولیم و همبازی های زیادی اونجا دارم, اما خونه ی ما غیر از مامان بزرگم و مامان و بابام هیچکی ندارم باهاشون بازی کنم نگران تهنای تهنا نشستم دارم بازی میکنم ناراحت

ناگفته نماند که مامان و بابا و مامان بزرگم هم اکثر وقتا باهام بازی میکنن ولی از بس بهشون میزنم زود از بازی با من خسته میشن نیشخند

کسی نیست باهاش بازی کنم ناراحتدارم با دستگیره ی در بازی میکنم از خود راضی

با دیوار از خود راضی

به قولی از دیوار راست میرم بالا نیشخند

اینجا اونجا همه جا

وای پام چقدر بزرگه اینجاتعجبخنده

 

وای وای وای گریه

مریض شدم و تا دو روز تب بالایی داشتم ناراحت

مامان و بابا واسه اینکه تبم بیاد پایین پاهامو گذاشتن توی آب ولرم لبخندماچ

تعجب نمیکنید این آقا هانی شیطون چطور نزدیک به یه ساعت آروم توی آب نشسته متفکر

واسم فیلم کارتون پخش کردن که آروم بشینم و تکون نخورم از آب نیشخند

 

خب شیطونیام الان شروع شد دیگه خندهو مامانی دوربین رو کنار گذاشت که بیاد به چنگ من قهقهه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)